تکه ایی کوچک از آسمان
خیلی وقته ننوشتم....چند ماه چند سال.. انگار دوباره نوشتن برام سخته... این روزها همش دلم میخواد بخوابم دلم میخواد صبح نیاد صدای ماشین و زنگ در نیاد سیخونک دیر شد دیر شد نباشه پلک چشمم گرم باشه... اون بیرون خبری نیست به خدا... روز آبستن یه بدبختی تازست فقط... این روزا از اتفاق خوب و تازه خبری نیست ... دوش دوش دوش که آن مه لقا خوش ادا با صفا.. سوخت سوخت سوخت همه خرمنم یکسره جان و تنم....ای صنم بد مکن بیش از این ظلم بی حد نکن... دوش دوش دوش... سرش و از روی سنتور بلند کرد... نگاهم که کرد چشمام و دوختم به گلای نرگس ... مضراب رو توی دستش جا به جا کرد و با بی حواسی شروع کرد به زدن... باز باز باز مرا سوی خود ...میکشد میبرد... مضراب رو از دستش انداخت... آخه دختر ...حرف گوش کن .. پاشو برو سر خونه زندگیت مگه بچه بازیه تا تقی به توقی میخوره... بقیه حرفاشو نمیشنیدم خیالم رفته ود به بچگی هام و نوای سنتور بابا که به افتخار تولد من مینواخت... پیرهن صورتی دل منو بردی... پیرهن صورتی رو موریانه خورد ...خیالشم باد برد... بلند شدم و بی خیال حرفای بابا آب گلدون نرگس رو عوض کردم... دوباره مضراب رو گرفت دستش... سوخت سوخت سوخت همه خرمنم یکسره جان و تنم.... امروز صبح عین همه ی چند روز گذشته خیابان خیس بود از معاشقه شبانه باباران و برف... انگار که همه جا رد عشقی باید تا زندگی باید.. نمیدانم بالاخره کی زمین پر میشود از لکه های سبز و کی دوباره دلم پر طپش میشود برای طعم رویش.. کاش میشد من هم جوانه میشدم و سر بر میآوردم از زیر این همه دلتنگی و دلمردگی به زندگی... از خیابان که رد میشوم چشمم گیر میکند به میوه های چیده شده ی مغازه سر راه وسط خیابان مشاهیر... شب که میآیم ،سیب بخرم یا انار.... کاش میشد عطر دل سیب را بمالم به دانه های انار..اما نه سیب مال خدا و آدم و حوایش همان انار مارا بس... یکی مال تو یکی مال من آخرین دانه اش هم باشد مال تو...

